بدون عنوان
سلام من بازم اومدم و این بار میخوام از کارهای شیرینت بنویسم همه هستی من و بابا
دیروز عمو مهدی خونه ما بودن و بعد از شام طوری که ترنم جوجو متوجه نشه بابا قایمکی رفتن که عمو مهدی رو برسونند ترنمی به محض اینکه متوجه غیبت شد رو به من مامان ببین اینا دوباره تا غذاشون و خوردن معلوم نیست کجا رفتن کلی هم با اخم و شاکی من و میگی مردم از خنده بعد هم ادامه داد نه شایدم دستشویی رفتن .الهی من فدای تو .
رفته بودیم مهمونی اتفاقا خونه عمو مهدی به همراه عمو محسن و خانوادشون خلاصه کلی شلوغ بود ترنمی هم در حال خوردن شیرینی اون هم دولوپی تا دید داره تموم میشه سریع یکی هم برای من اورده و میگه بخور بخور خیلی خوشزس حالا اسرار که به من بفهمونه داره تموم میشه ها نخوری رفته 
ترنمی شب خیلی بد خوابیده بود و همه اش تو خواب ناله میکرد و تا صبح تو بغل ما بود صبح بابایی پرسید ترنمم دشب چت بود بابا چرا تو خواب گریه می کردی دلت درد می کرد ؟ترنمی در جواب: نه دلم درد نمیکرد حتما تو رو می خواستم .من فدااااااات بلبل زبونم
هر روز که می یام دنبالت خاله نازی کلی قوربون صدقت میره و میگه چه قدر شیرین زبون آخه این بچه الهی مامانی قوربونت بره عشقم .
می گم ترنم جون دیدی مامانی دستت و کثیف کردی غذا خوردی دلت درد گرفت ترنمی: نه دستم و کثیف کردم تو ماسه ها دم دیا ولی با کاشوک غذا خوردم بعد هم دلم درد نگرفت که .یعنی روت و کم شد
دوستتت دارم خیلی خیلی زودی باز می یام



بدون عنوان
